RSS Feed

چاپار

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

بسم الله

ذهبنا الی مرزعه التی اسمها چاپار. جمیلٌ جداً و ذو فرسٍ. فرسها جمیل و مزرعه صغیر. مرئه قالت هی المزرعه بنی علی انفالٍ.

به مزرعه چاپار وارد شدیم. مزرعه ای کوچک که اسب های بسیاری داشت. در ابتدای راه، صاحب مزرعه بسیار تحویل مان گرفت. وارد ساختمان اش شدیم. راهرویی باریک و نسبتا تاریک که دو طرف آن اسب ها، تک تک در کابین ها مانده بودند. سر اسب ها تا وسط راهرو می آمد و اکثرا می ترسیدند وارد بشوند. چرا که احتمال می دادند اسب ها گازشان بگیرند!

کم کم و با احتیاط وارد سالن سمت راستی شدم. سر اسب تا ده سانتی صورتم آمد. وقتی خیالم راحت شد که نجیب هستند، آرامتر قدم برمی داشتم. آنجا اسبی بود که قهرمان مسابقات زیبایی اسب های کشور شده بود. این اسب با گردنی بلند و یالی مشکی. بدنش قهوه ای روشن بود. مدام شیهه می کشیدند و سالن آکنده از صدای آن ها بود. کارگران که پوتین پوشیده بودند مشغور تیمار اسب ها بودند. انتهای سالن طویله ای کوچک بود. وقتی وارد طویله شدیم، از پشت نرده ها کره اسب ها را می دیدیم. واقعا زیبا بودند.

به راهرو برگشتم. به چشم یک اسب خیره خیره شدم و گهگاه آرام پلک می زدم. طوری که پلک زدنم را ببیند. وقتی اسب هم پلک زد رفیق شد. پیشانی اش را جلو آورد تا نازش کنم!

به سمت چپ سالن رفتم تا اسب های آنجا را ببینم. دخترخانمی چادری آنجا ایستاده بود. یکی از کارگرها اسب را هدایت کرد که از کنار سالن بگذرد. خانم همه وجودش را وحشت گرفت و پابه فرار گذاشت. در اولین قدم گفتم سر جایت بایست. جلوی حیوان نباید دوید! ایستاد و اسب از کنارش رد شد. حالا خانم چنانچه از خطر مرگ نجات اش داده باشم، خیره خیره مرا نگاه می کرد.

همراه دوستان به حیاط پشتی مزرعه رفتیم. آنجا همه تلاش می کردند به اسب ها دست بزنند. با همان روش خیره شدن به یک اسب نگاه می کردم. بسیار مغرور بود. خسته که شدم، صورتم را برگرداندم، او هم صورت اش را آورد نزدیک ام. وقتی به رویش نگاه کردم و خواستم دست بگذارم، گردنش را کشید. دوباره یک دقیقه خیره شدم. دیدم فایده ندارد. صورتم را برگرداندم، او هم دوباره آمد رفیق شود.

گفتم تو هم مثل خواهرزاده ام می مانی. تا محل می گذاری ، محل نمی گذارد وقتی قهر می کنی تازه آشتی می کند! جمع خندید

گوشه مزرعه عقابی نشسته بود. عقابی که توسط صاحب اش اهلی شده بود. نزدیک اش رفتم و عکس گرفتم. صاحب مزرعه می گفت او را یکی از دوستان در معدن پیدا کرده. خودم بزرگ اش کرده ام.


بدون دیدگاه »

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *