هوالحق

علی عزیز!

سلام

چند مدتی است که مسیر قم تهران را با قطار طی می کنم. این مسیر تکراری که روزهای بسیاری آن را طی می کنم. قطار خوبی دارید؛ خصوصا وقتی که در این قطار دو طبقه ساخت کارخانه زیمنس می نشینم، حس می کنم در قلب اروپا سفر می کنم. بالاخره قطار ساخت سال ۲۰۱۰ همین حس را هم می دهد.

چند وقت اخیر چشم ام زیاد دنبال لوکوموتیو هست! مثل ماشین بازها که چشم شان دنبال ماشین های مردم است. علی جان، خودت که به نوعی همکاری؛ درک می کنی!

دیزلی آبی رنگ، نو که به بزرگ نوشته “مپنا لوکوموتیو” و از داخل دیواره به سختی کلمه زیمنس پیداست! اگر نمی دانستم مپنا فقط شاسی و پوسته بدنه می زند، فکر می کردم زیمنس یکی از شرکت های تابعه هست. با دیدن این دیزل، مدام دوستی که مسئول واردات تکنولوژی بود در ذهنم می آید.

با دو سپر گوشکوب مانند که هر دیوار بتونی را می تواند خراب کند، اما دیزل تان سالم بماند؛ بهرحال کار خوبی می کند، خط ریل که جای مزاحم نیست!

و واگن های اتوبوسی دو طبقه، که واقعا زیباست.

دو طبقه با رنگ آبی و سفید و در های زرد.

و اما خودت!

با لباس فرم مرتب، کمربند زیبا، پیشبند به دست و از همه زیباتر خوش اخلاق و خوش رو

حوصله بی نهایتی داری و از مسافران احوال پرسی می گویی، همیشه از دری وارد می شوم که شما آنجا هستی. از خوش آمد گویی های خوشروی شما واقعا لذت می برم.

قطار هم بسیار آرام است، خوش رویی و اخلاق شما دلم را گرم تر هم می کند.

علی جان، خجالت کشیدم سن ات را بپرسم، اما به نظر ۳۵ ساله می آیی. بهرحال فکر می کنم تجربه کاری ات بسیار بالاست.

می بینمت (در برهه های زمانی گاهی هر روز) که با خوش رویی تمام، کاغذی نظیر کاغذ پرستارها در دست ات هست، با حوصله از مهمان ها می پرسی چی میل دارند، آنقدر خوش رو هستی که حتی توضیح می دهی هات چاکلت چیست و فرق اش با کاپوچیئینو چیست. چایی هم در منویت داری ولی آن را آخر می گویی.

سر آخر هم سفارش و شماره صندلی را می نویسی. بعد از پله های قطار بالا یا پایین می روی، سفارش ها را با لیوان های کاغذی کوچک و یک بار مصرف می آوری. خودت با لبخند تعارف می کنی و میز پذیرایی را باز می کنی. آنجا می گذاری و پول نمی گیری.

به اندازه کافی صبور هستی، به فاصله بیست دقیقه یا نیم ساعت بعد که مشتری سفارش ها را مصرف کرد، سر حال آمد، آنگاه از او مبلغ را می گیری.

عجب اخلاقی داری! حاضری بیشتر در قطار راه بروی، اما به مسافر کاملا احترام می گزاری.

مثلا همین دیروز! یکی از مسافران از شما پرسید چرا دست شویی بسته است، توضیح دادی بخاطر سرمای چند وقت پیش منبع آب منبسط شد و ترکید و حالا خراب است. و راهنمایی کردی که به واگن شماره دو برود.

اما دقایقی بعد، نفر دیگری از همکار دیگرت پرسید، آن همکار کمی جوانتر و تپل ترت ، با بی حوصلگی تمام و لحن خشن، فقط گفت : برو بغلی!

علی جان! یادت می آید؛ سابقا مرا چایی خوری قهاری می شناختی، آن زمانی که از بنده سوال نمی کردی و فقط شماره صندلی ام را می نوشتی، و یک لیوان آب جوش و چایی کیسه ای و دو قند در پوشش پلاستیکی(معادل فارسی یا عربی ندارد!؟) با نشانه ی شرکت رجا برایم می آوردی؟

و چقدر تعجب کردی روزی که خلاف عادت از بنده پرسیدی چیزی میل داری ؟ و گفتم نه!

اگر نمی پرسیدی همان رویه ادامه داشت و حیا می کردم موقع آوردن سفارش، بگویم نمی خواهم!

و حتما در ذهن ات آمد که این دوست ما، چایی را ترک کرده.

علی جان، به بنده بیش از بقیه احترام می گذاری، شاید بخاطر این بوده که عکس ام را هنگام تعمیرات دیزل های بیش از حد بزرگ باری دیده ای، شاید هم بخاطر اینکه لبخند ات را خیلی دوست دارم، نمی دانم!

و همین دیروز غروب بعد از امتناعم از سفارش که چشمک زدی، ترسیدم که رازم فاش شده است یا نه؟

یا روزی که به همکارت مرا نشان دادی و گفتی، ایشان قبلا چایی خور بود اما نمی دانم الان چه شده؟ آیا ترک کرده؟

نه علی جان! من ترک نکرده ام. اتفاقا چایی خور تر هم شده ام.

در جریان اجرای یکی از کارهایی که محول شده بود(پروژه)، با سیم های گرم کننده (المنت) های کوچک آشنا شدم، وزن اش به سختی به صد گرم می رسد. لیوانی هم دارم، دارای دو دیواره عایق نسبت به گرما و الکتریسته، ۳۵۰ سی سی که بسیار بزرگتر از لیوان های کاغذی ۲۰۰ سی سی شما است.

قطار شما هم برق دارد.

علی جان، من مقصر نیستم. روند سازه های بشری همین است. مثل خود عزیزات که روند نیاکان را بهم زدی و بجای حمل آب در کوزه های گران، بجای آنکه روی شانه ات بگذاری و ببری، آب را در بطری های نیم لیتری پلاستیکی سبک با کلی مشخصات بعنوان آب معدنی به رایگان به مسافران می دهی.

ببین، خودت هم از شخصی سازی سفارش و کوچک سازی تکنولوژی استفاده می کنی!

حالا همین اتفاق به کاسبی ات هم افتاده. البته این راهکار را به مسافران دیگر آموزش نداده ام، شاید بخاطر رفاقت، شاید هم از ترس اینکه برق پریزهای قطار را بگویی قطع کنند، یا فیوزهای نیم آمپری سر راهش بگذارند، که خوب می دانم برق کش های قطار عجب بازی هایی می کنند.

ببین، به همین سادگی. المنت را به پریز درون واگن می زنم، کمتر از دو دقیقه آب جوش می آید، سپس چایی کیسه ای داخل آن می گذارم و بدون قند می خورم.

گاهی اوقات هم بسته ای هات چاکلت باز می کنم، بستگی به حالم دارد.

تازه زیاده روی هم می کنم، هم لیوان بزرگتر شده و هم گاهی دو لیوان مصرف می کنم.

تازه گاهی هم در ایستگاه مصرف می کنم.

ببین علی جان، این جبر تاریخ است.

و عادت شده

مثلا حمام خانه من و شما، نیاکان ما حمام خصوصی نداشته اند و در خزینه مشغول می شدند، بعد ها هم حمام عمومی با اتاقک های خصوصی!

و مانند همین خودنویسی نقره فامی که همیشه در جیب پیراهنم است، اما نیاکان ما قلم و دوات و قلمندان داشته اند که بسیار جا گیر بوده.

یا همین قرآن مقدسی که همیشه در کیف ام حمل می کنم، در تاریخ داریم که امیرالمومنین (آن شجاع نیرومند) قرآن دست نویس اش را بار شتر کرده و به مسجد آورده!!

یا نهج البلاغه که آن هم درون کیف حمل می کنم.

یا گوشی با پردازنده چهار هسته ای که دارم. همین ۷۰ سال پیش سامانه ای به مراتب ضعیف تر از پردازنده گوشی به اندازه دو برابر کل قطارت بوده. حتی مطمئنم اگر ده سال دیگر این نوشته را بخوانم به چهار هسته ای بودن یا چیزهایی که از گوشی نمی دانم می خندم!

یا سماور برقی خودت! که بیش از یک متر ارتفاع دارد و بیش از صد لیتر ظرفیت. و به چشم می آید که اگر بخواهند جابجایش کنند، باید دو نفری آن را حمل کنند.

یا این بوف کوری که دیشب در نور چراغ های قطار شما می خواندم (چراغ هم برای نیاکان ما داستانی بوده!)، شاید لحن تلخ و بیان واضح جزییات، اثرات مجدد خوانی نوشته های آقا صادق است!

بهرحال این لیوان و المنت هم مسافر های همیشگی کوله ام شده اند، جزیی از آن ها.

البته قایمکی! از آن در قطار استفاده می کنم. یادم هست چندی پیش در قطار جنوب، از آن در جای عمومی قطار استفاده کردم، دو مامور قطار آمدند و خفتم کردند. حتی سرم داد هم زدند.

بهرحال خیانت است دیگر..، جرم اش گران است.

علی جان! این چینی های خوش فکر و ایضا بازار رقابتی، نمی دانم چه کرده اند که المنت را کمتر از ۰٫۶۵ دلار (آینده نگری جرئت نمی دهد راحت بنویسم ۲۳۰۰ تومان) در خاک ایران به مشتری تحویل می دهند. یعنی ارزان تر از یک هات شاکلت شما.

و صدای قدم هایت را می شناسم، اگر نزدیک برسی داغا داغ المنت را درون کیف ام می گذارم، تا لبخند ات را از دست ندهم!

البته این فیزیک ناهنجار گرماشناسی آموخته چیزی که درون آب باشد، یا سامانه ای که هنوز درونش آب معمولی باشد، هرگز دمایش از حدود ۱۰۵ درجه تجاوز نمی کند و همین علم آموخته پارچه و پلاستیک کیف ام، حداقل تا ۲٫۵ برابر این دمای سلسیوسی تحمل دارند. فقط وسواس به وسایل سفرم  است دیگر! که نگران داغی المنت می شوم!

نمی دانم این نامه را کی به دست ات برسانم، شاید هم هیچ وقت نرسانم، نمی خواهم خاطر عزیزت را نگران کنم.

ارادتمند ات

و مسافر نیمه ثابت ات

مرتضی

۲۷ / ۰۹ / ۹۴