RSS Feed
  1. بوی ورشکستگی

    ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الله

    وقتی بوی ورشکستگی هر سازمان / شرکت یا دفتری بلند می شود کارکنان دو دسته می شوند.

     

    ۱- وفاداران.

    تا آخرین لحظات پای کار می مانند. سعی می کنند آن مرکز را زنده نگه دارند. با تمام سختی هایش کنار می آیند ، بعضاً هم یا موفق می شوند، یا با چندین ماه حقوق عقب مانده، بیکار می شوند و دنبال کار دیگری می دوند.

     

    ۲- منفعت طلبان.

    هیچ چیزی برای آن ها مهم تر از تامین معیشت شان نیست. اصلا سر رزق و روزی خانه شان ریسک نمی کنند و تا ورشکستگی رخ نداده خودشان را از مخمصه خلاص می کنند.

     

    بنده از این طیف دوم بودم. در راستای شهرداری رفتن ام.


  2. ساختمان

    ۱۶ بهمن ۱۳۹۷ توسط مرتضی م

    بسم الله

    ساختمان مان (گفتمان) در تهران فروختند، رفتیم ساختمان های شهرداری رو دیدیم. شیک ترین و بزرگترین اش رو انتخاب کردیم، رایگان گرفتیمش و قراره تو بهترین اتاق هایش کلاس برگزار کنیم.

    چند وقت سازمان برنامه بودن و ارتباط هایش قلدری عجیبی فراهم کرده!


  3. خرید بزرگ ۴

    ۳ اسفند ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    تصور چیزی که دیروز دیدم کمی سخت است. پولی که دست مان آمده بود از مسیر شهرداری تهران بود، شخصی هم که پول را به دست مان رسانیده بود از رده بالاهای شهرداری بود، آمده بود دفتر، به تجهیزات ما حسرت خورد! در صورتی که خودش در بودجه و پول غرق هست! البته نه به همه تجهیزات، بلکه به چیزهایی که تو ظاهر پیدا بود مثل اسکنر

    شماره فنی اش را یادداشت کرد، برای دفتر خودش بخرد!

    + امان از وقتی که پول باشد ولی عقل و سواد نباشد.


  4. خرید بزرگ

    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

     

    طی هفته هایی که گذشت، فشار کاری بسیار زیادی متحمل شدم. خیلی زیاد…

    بودجه ای نامعقول از سمت شهرداری تهران به شرکت رسیده بود و بایستی طی یکی دو هفته، سی و پنج میلیون تومان تجهیزات رایانه ای می خریدم! کاری که تا کنون نکرده بودم و سنگین ترین خریدم تا قبل از آن ، حدود دو میلیون تومان بوده. بگذریم.

     

    پیشنهاد بنده :

    حالا که در شهرداری تهران پارتی خوبی داریم، دستگاه پلاتر بگیریم و صبح تا شب این بنر های بی سر و ته شهرداری تهران را چاپ کنیم و پول در بیاوریم.

     

    دستور رییس :

    حالا که ۲۰ میلیون تومان تیر و تخته خریدیم، کامیپوترهایی بگیریم که به تیر و تخته بیاد! نو کنیم

    • آخه چیزی لازم نیست. فقط موس و مانیتور و کیبورد رو نو کنیم. همکاران لیاقت کار با تجهیزات جدید ندارند.
    • OK!

     

    پیشنهاد یکی همکاران :

    از این کامپیوترهایی بگیر که تو بانک دی هست، همه اش تو مانیتور جمع شده

    • در دلم ( مردک اول برو اسمش رو یاد بگیر، بعد نظر فنی بده، بهش می گویند All in One )
    • گرونه ؟
    • به روز اش اگه بخواهیم بخریم دونه ای ۴٫۵ میلیون تومان هست
    • خب شش تا بخر، چیزی نمی شه، ۲۸ میلیون تومان

     

    چیزی که اجرا شد :

    مرحله اول نو سازی ظاهر بود، طبق دستور رییس

    بین همه کیبوردها ، گشتم و گشتم، بهترین کیبوردی که با قیمت پایین می توان خرید، کیبوردهای نور پس زمینه دار بود، به کیبورد فوق العاده زیبای شرکت تسکو رسیدم

     

    و مرحله بعدی نو سازی موس بود

    به سایت هایی که همه فروشگاه ها در آن جمع شده اند رفتم، مثل سایت ایمالز، کالاگرد و … در نگاه اول روی کلمه ی Gaming فیلتر انجام دادم، بین موس ها، موس A90 شرکت A4Tech چشمم را گرفت. این انتخاب مدتی طول کشید ولی فعلا که بقیه راضی اند. با نور متغیر جایی که کف دست روی موس قرار می گیرد.

     

    و مرحله بعدی، نوسازی مانیتورها.

    مانیتور قسمت سخت کار بود، دو هفته شاید بیشتر از سه مدل مانیتور به جمع بندی و بعد تغییر رسیده بودم، اما سر آخر جرئت کردم و مانیتور غیر معمول سایز ۲۴ اینچ از شرکت LG با کیفیت ۱۰۸۰ و دارای بلندگو خریداری کردم، به هر مانیتور ۵۸۰ هزار تومان

    بخشی از مکالمات و نظر سنجی ها

    • رییس مانیتور ۲۴ اینچ بخریم؟
    • بزرگ نیست ؟ چقدره
    • ( گوشی ۵٫۷ اینچی ام را به قطر روی مانیتور ۱۸٫۵ اینچی شرکت گذاشتم و گفتم تقریبا اینقدر!)

     

    • مانیتور ۲۴ بخریم ؟
    • نه گنده است، مخالفم.

     

    • مانیتور ۲۴ بخریم ؟
    • آره خیلی خوبه
    • چرا ؟
    • خیلی بزرگه، پشت اش مخفی می شم، چشمم به خانم … نمی خوره ( این دو خانم مدت ها است که با هم دعوا دارند و کل سازمان هم موضوع دعوا را می داند )
    • ( همانجا جلوی جمع سه بار کله ام را به دیوار کوبیدم و در دلم گفتم حیف بودجه، حیف تکنولوژی، حیف شرکت LG حیف … که خرج چنین گوسفندهایی می شود.)

     

    و خرید که انجام شد همه از ظاهر راضی بودند، هر که یک چیزی چشمم را گرفته بود، رییس عاشق مانیتور بود، مهندس شرکت عاشق موسی که دست را کاملا پر می کند و برایش تازگی داشت و یکی هم عاشق این کیبوردهای مخملی شکل بکلایت دار

     

    خیالم از نو سازی ظاهر راحت شد و کل کار با ۴ میلیون تومان سر و ته اش خرج شد، ماند ۳۰ میلیون تومان پول که بایستی به اختیار خودم و طبق نیاز سنجی، مثل یک مهندس خرج شرکت کنم. )

     

     

    البته همه خرید یکجا انجام شد، مراحل خرید و انتخاب کل ۳۴ ۳۵ میلیون تومان جنس یکجا بود، اما سعی کردم کار را به بخش های کوچک تری تقسیم کنم تا چیزی از قلم نیافتد.

    باقی ان شاءالله در نوشتارهای بعد . . .

     

    ( توضیح در مورد عکس نوشتار : شرکت مان قبل حین تعمیرات ساختمانی)


  5. حرامزاده نمایی

    ۷ بهمن ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله

    شهرداری تهران

    با دوستی بسیار عزیز وارد شهرداری تهران ( خیابان بهشت ) شدم. در ورودی ، این استاد عزیز گفت :

    • شهرداری چی ها تقریباً بی سواد اند. بی سواد نه به مفهمومی که من و شما می گیم، اونکه نه، بی سواد یعنی اینکه فقط بلدند اسم شان را روی کاغذ بنویسند و چیز دیگری بلد نیست. چون اکثراً سپاهی اند و هیچ چیز، هیچ چیز جز کت و شلواری که می پوشند ندارند.  اینقدر نفهمند که نمی دانند موقع خرید کت، بایستی مارک روی آستین را کند!
    • سازمان برنامه ای ها هم که همشون کت و شلوار می پوشند ؟
    • بله! ولی لیاقت کت و شلوارشون رو دارند. اما این ها ندارند…

     

    *

    قراره بروم شهرداری. برای اولین بار در عمرم همراه خانم به کت شلوار فروشی رفتیم. کت و شلوار سنگین اداری خریدم.

    ساختمان شهرداری تهران

    خریدم تا شبیه حرام زاده های شهرداری تهران شوم…


  6. اولین روز ارشد، دیوث مصرف آبی!

    ۲۸ شهریور ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله

    اولین روز ارشد! از توصیف دانشکده و همکلاسی ها و … بگذریم، به دومین کلاسی که برقرار شد، بین ساعت ۱۰ – ۱۲ صبح می پردازم.

    **

    استاد پیرمرد با لحنی خیلی دلسوزانه و لطیف بیان کرد :

    شهرداری تهران، چرا کنار اتوبان ها را چمن می کند. چمن ریشه اش دو سانت هست (با انگشت نشان داد) و نمی تونه آب را جذب کنه. از آب سطحی استفاده میکنه. خب درخت بکارند که ریشه اش عمیقه و نیاز به مرطوب بودن سطح نیست. درخت رو می شه یک روز در میان آب داد ولی چمن هرروز آب لازم داره.

    تازه این به کنار، فاجعه اینجاست که چمن ها را سر ظهر آب می دهند. خب با این گرمای هوا، آب چمن تبخیر می شه. هیچ کس هم برایش مهم نیست. این چمن رو بایستی نیمه شب آب داد

    *

    بعد از اتمام کلاس، دقیقا ساعت ۱۲ به حیاط دانشکده رفتم. چمن ها را دیدم در حالی که آب پاش اتوماتیک اش ، بصورت بارانی آب می پاشید.

    خواستم بروم سراغ استاد و دستش را بگیرم بیارم، بگویم شهرداری را ول کن، بیخ گوشت رو هم نمی تونی کنترل کنی، اما مزه این تندروی ها را در دوره کارشناسی چشیده بودم و حالا هم که پیر مرد و کرک و پر ریخته شدم، به یک کلمه “…” در دلم کفایت کردم.