RSS Feed

‘ماجراجویی’

  1. اپلای

    خرداد ۱۹, ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الله

    برای روزنامه همشهری اپلای کردم. به زودی از گفتمان می روم و همه خاطرات بد، خرابکاری ها، کم کاری ها و … به ذمه ام می ماند.


  2. پس گرفتن کالا و خدمات

    مهر ۲۵, ۱۳۹۶ توسط مرتضی م

    پس گرفتن کالا و خدمات

    بسم الله الرحمن الرحیم

    توافق تلفنی

    برای منزل مسکونی ( یعنی همین خانه بخت ) از شرکت شاتل سرویس اینترنت دریافت کردم. اپراتور به بنده عرضه داشت که چون شرکت شاتل در مجتمع شما تجهیزات مخصوص مجتمع های بالای صد واحدی را دارد، می توانید از سرویس های مخصوص استفاده کنید. البته این سرویس ها بسیار پر سرعت تر و ارزان تر هم هستند. انصافاً هم بنده خدا راست گفت. توافق کردیم که سرویس ۱۵ گیگابایتی یک ساله و نیمه بخریم و اگر راضی بودم بسته پیشنهادی دوم که ۲۰۰ گیگابایت بود را خریداری کنم. اتفاقا مسئول فروش هم گفت مشکلی نیست . چند وقتی گذشت و بسته اینترنت تمام شد و خواستم بسته را عوض کنند یا نسبت به پس گرفتن کالا و خدمات شان اقدام کنند.

    مکالمه با مسئول فروش

    • لطفا سرویس بنده را جمع آوری کنید.
    • نمی شه! شما در هنگام خرید تعهد دادید که تا پایان دوره این سرویس را روی خط خود داشته باشید.
    • آقا نمی خوام! نمی خوام! جمع اش کنید
    • نمی شه
    • پس من چه کنم؟
    • می تونید از بسته های اینترنت حجمی استفاده کنید. البته فعلا طرح جشنواره ترافیک نداریم
    • به درک!

    پس گرفتن کالا و خدمات

    از آنجا که بنده قبلا نماد اعتماد الکترونیک اخذ کرده بودم و تعهد داده بودم اگر مشتری نسبت به پس گرفتن کالا و خدمات درخواستی داشت، فقط حق دارم هزینه پستی را دریافت کنم ، از دست شرکت شاتل به enamad.ir شکایت کردم.

    پس گرفتن کالا و خدمات

    پس گرفتن کالا و خدمات

    متن شکایت استناد به این بند تعهد نامه شرکت بود که باید کالا و خدمات خودش را پس بگیرد. ضمناً ارائه کردم که فقط پس بگیرد برای من کفایت می کند و نیازی به پرداخت هزینه یا … از طرف شرکت شاتل نیست و از تمام حقوق قانونی خود گذشته ام! ( ته آخوند بازی )

    یک هفته ای گذشت و مدیر سرویس دهنده استان قم شخصا با من صحبت کرد. دلجویی کرد و پیشنهاد خرید بسته های ارزان تر داد. همچنین گفت که اگر تمایل داشته باشید سرویس تان را جمع می کنیم. بسته بهتر هم داریم. ضمناً نیازی به شکایت نبود. که عرضه داشتم شکایت به خاطر لحن بد فروشنده شما بود. و گفت نیازی به این کارها نبود، با من تماس می گرفتی سرویس را جمع می کردم و و و ….

    و سر انجام حرفم را به کرسی نشاندم. حالا باید ترافیک شاتل را تمام کنم تا نسبت به جمع آوری سرویس اقدام و سرویس جدیدی ارائه دهند.

     

    پی نوشت یک : تعهد نامه نماد

    پی نوشت دو : اینقدر حرف زدم تا نمره سئو و خوانایی ام خوب شد. اووووووووووووووووووووووووووووووووو


  3. نظارت جدا گانه، خصوصی کردن گناه جمعی

    دی ۱۰, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    در جریان قرارداد پژوهشی با آبفا، دستگاهی طراحی و اجرا کردم که یکی از امکانات اش نمایش مصرف تجمعی آب(تقریباً همین عدد کنتور) و نرخ مصرف آب ( دبی)  روی نمایشگرش است. دستگاه به کنتور آب خانه وصل شده و LCD اش در جایی بوضوح پیدا است.

    فارغ از مسائل فنی مهندسی، نتیجه نصب دستگاه در خانه این شده که نظارت مصرف آب بسیار سریع، ساده و آسان شده بطوری که از فاصله سه چهار متری می توان فهمید فلان ظرف شستن چقدر مصرف آب داشت، یا حمام کردن چند لیتر مصرف کرد.

    گهگاهی در حمام یا آشپزخانه را می زنم و می گویم در این دقیقه مثلا ۱۲ لیتر آب مصرف کردی یا گاهی هم از محل کار به خانه برمی گردم، نگاهی به اعداد دستگاه می کنم و می فهمم در ۲۴ ساعت گذشته چقدر آب مصرف شده.

    با اینکه مصرف آب خانه حتی کمتر از نصف میانگین مصرف آب کشور است ولی با این حال زیاد است و از جحود اهل اروپا ۳۰% بیشتر است. بگذریم.

    دستگاه کمی اغتشاش در خانه ایجاد کرده و پروژه تلخی شده است. اولاً از نظارت نگرانند، نظارتی که دیگر گناه جمعی زیاد مصرف کردن آب، تبدیل شده به نمایش انفرادی مصرف و نشان دادن کارنامه مصرف در همان لحظه ی مصرف! و در کل برای همه تلخ و عذاب دهنده شده، حتی سازنده دستگاه هم اعصابش از دستگاه خرد شده و چند باری با سیم چین قصد حمله به سیم Pulse Meter دستگاه داشته!!

    وقتی گناه جمعی به گناه های انفرادی تقسیم می شود، وقتی افراد نظارت ظاهری را روی خودشان می بینند و سهم شان از گناه جمعی (در این مورد جمع خانواده) مشخص می شود، ناخواسته نوعی حیا و شرم از گناه بوجود می آید،

    کاش همگی سهم مان را از این گناه های جامعه می دانستیم، کاش سهم مان از مصرف آب، اکسیژن، آلوده کردن هوا، ترافیک، بدحجابی، رشوه، ربا و و و می دانستیم و راهی بود این گناه های جمعی بین افراد تقسیم شود، هر کس کارنامه اش را بداند، بلکه تقوایی حاصل شود . . .


  4. سفرنامه رصد بارش های برساووشی

    مرداد ۲۴, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

    (سوره آل عمران، آیه ۱۹۱ )

    همانان که خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد مى کنند و در آفرینش آسمانها و زمین مى‏ اندیشند [که] پروردگارا اینها را بیهوده نیافریده‏ اى منزهى تو پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار

    .

    وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِلْعَالِمِینَ

    (سوره روم، آیه ۲۲ )

    در قرآن کریم، توجه به خلقت آسمان ها و زمین بارها و بارها تکرار شده. حتی هنگام مطرح شدن آسمان و زمین، خداوند متعال آن را با خلقت انسان مقایسه کرده است.

    لَخَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ

    ( سوره غافر، آیه ۴۰ )

    قطعا آفرینش آسمانها و زمین بزرگتر [و شکوهمندتر] از آفرینش مردم است ولى بیشتر مردم نمى‏ دانند!!!

    *

    ما روی زمین سوار هستیم. زمین و جو اش برای ما حکم کشتی دارد. زمین به دور خورشید در جاده فرضی معینی (مدار) می گردد. دنباله داری هم هست به اسم دنباله‌دار سوئیفت‌ که در مدار خودش گردش دارد اما هنگام حرکت، تکه هایی از جنس یخ و سنگ ازین دنباله دار کنده می شود. برای مثال مانند حرکت گچ روی تخته سیاه. با اینکه اصل گچ باقی می ماند، اما تکه هایی از گچ هم روی تخته سیاه باقی می ماند.

    زمین با سرعت ۳۰ کیلومتر در ثانیه مشغول گشتن به دور خورشید هست و با این سرعت باور نکردنی حرکت می کند. حالا به مدار دنباله دار رسیده و این تکه های معلق بی جان در فضا نزدیک زمین شده اند. جذب زمین می شوند و با سرعت زیادی این تکه ها نزدیک ما شده اند. در اثر اصطکاک با جو در آسمان می سوزند و ردی از خود ( برای چند ثانیه ) بجا می گذارند. به هنگام سوختن هم نور می دهند. به این اتفاقات می گویند شهاب!

    البته اگر این سوختن صورت نگیرد و شهاب سنگ مقاومت کند، به زمین می رسد و ممکن است حیات را تهدید کند! اما لطف خدا ما را از این اتفاقات فعلا مصون داشته است.

    به این تلاقی با مدار دنبال دار و جذب های پی در پی شهاب سنگ ها، می گویند بارش شهابی. بطور خاص این بارش شهابی که دیشب، امشب و فردا شب اوج اش است، بارش شهابی برساووشی نام دارد. امسال حدود صد بارش در ساعت تخمین می زنند اما بطور عملی حقیر در طول شب فقط ۱۴۰ بارش دیدم. سنگ ها می آمدند، با سرعت زیادی حرکت می کردند و می سوختند. خط ترمزی هم به جای می گذاشتند. برخی پر نور بودن و برخی کم نور. در رنگ های سفید، قرمز، کرمی، آبی ( البته تنوع رنگ زیاد بود ولی اسم رنگ ها را بیشتر از این نمی دانم!) سنگ هایی که سابقاً دایناسورها را از پای در آوردند.

    *

    اکثر اتفاقات آسمانی، سوختن ها و تولد و برهم کنش ها، مربوط به میلیون ها سال پیش است که به تازگی خبرش به ما رسیده. حتی همین خورشید خودمان، اگر به سطح اش نگاه کنیم، در حد هشت دقیقه اختلاف با حالت زنده داریم. اما بارش های شهابی، اتفاقات کاملا زنده ای هستند. اختلاف زمانی که برای دیدن واقعیت داریم، حدود ۱ هزارم ثانیه است. ( یک هزارم ثانیه اختلاف زمان، یعنی کمتر از اختلاف زمان رسیدن صوت از فاصله یک متری به شما! ) واقعا همین الان می بینیم که سوار بر زمین هستیم و زمین با اجرام آسمانی بر هم کنش تماسی دارد و ما کل فرایند را با چشمانمان می بینیم. تکه ای سنگ آسمانی می آید، می سوزد و ردی به جای می گذارد.

    *

    بنیاد نخبگان استان قم، طی برنامه ای که روزهای پنجشنبه و جمعه ( ۲۱ / ۰۵ / ۹۵ ) اردویی برگزار کرد با عنوان کارگاه رصد بارش های برساووشی. برای بهتر دیدن این بارش ها، بایستی از آلودگی نوری شهر به دور باشیم که با انتخاب عالی رصد خانه امام علی روستای ویریچ این مهم محقق شد.

    قرار بر این بود که برنامه ساعت ۴ شروع شود اما با تاخیر ۲۰ دقیقه ای همراه بود. سوار اتوبوس نامناسبی شدیم و اتوبوس کمی در شهر دور خود گشت و تعدادی مسافر از انجمن نجوم همراه ما شدند. سپس روانه جاده کهک پردیسان شدیم. در اتوبوس با دوستان فنی ( یک مهندس کامپیوتر و یک دانشمند هسته ای) تبادل اطلاعات و تجربیات صورت گرفت که بسیار کارامد و مفید بود. این بخش سفر که تبادل تجربیات صورت می گیرد همیشه از بهترین بخش های سفر نخبگانی! بوده است.

    حدود نیم ساعت بعد، به در ورودی رصد خانه رسیدیم. رصد خانه همانند کاخ های داستانی بود و طی جاده ای پیچ در پیچ، نوک کوه ساخته شده بود.

    photo_2016-08-15_02-06-52

    در ابتدای ورود، خنکی هوا جلوه ای خاص داشت. سالنی شلوغ و فعال. نمایشگاه کتب نجومی برقرار شده بود و هر کسی هم بن تخفیف ده هزارتومانی کتاب داشت. در انتهای هشتی سالن، سالن جلسه ای بود که آموزش های پایه نجومی قرار بود در آنجا داده شود.

    حدود یک ساعت آموزش ها، بطور کاملا عمومی واضح داده شد. نقشه خوانی نجومی، اندازه گیری زاویه و مهمتر از آن شیر فهم کردن بچه های مدرسه ای که زاویه چیست و چطور اندازه بگیرند، جای حیرت داشت!

    برنامه از حدود اذان مغرب شروع شد و استاد شروع به تشریح آسمان کرد. لیزری که در دست داشت مانند میله ی نوری طوری جلوه می کرد که تا خود ستاره نور می رود. این خطای چشمی است اما از خطا بسیار درست استفاده کرده اند! ابتدا رصد مشتری با تلسکوپ های نامرغوب (عرف رصد های عمومی در دنیا استفاده از تلسکوپ نامرغوب و ارزان است ) و شلوغ آنجا شد. بعد جهت یابی آموزش دادند و تعیین قبله از روی موقعیت ستاره ها.

    برنامه کاملا مفید، مختصر و کاربردی بود. بعد از شام، پتویی قرض گرفتیم و روی قسمت تاریکی از کوه نشستیم. بحث های عمیق فلسفی و فنی آنجا صورت می گرفت. هر شهابی که می آید جمعیت هیایو می کردند. شهاب ها با سرعت بسیار و درخشنده برای چند ثانیه ای مهمان چشمان ما بودند. برخی کاملاً سوختن شهاب پیدا بود و فرایند سوختن را می شد فهمید. تا صبح نخوابیدیم و مشاهده کننده زیبایی طبیعت بودیم . . .

    نگارنده تحصیلات دانشگاهی در حوزه فیزیک دارد اما نظیر این شب در طول تحصیلات آکادمیک اتفاق نیافتاده بود…!


  5. InDesign

    مرداد ۱۱, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله

    مشغول کار با نرم افزار ایندزاین هستم. به فصل چهارم کتاب ایندزاین نوشته آقای مسعود شباهنگ رسیده ام. اینقدر شیرین و جذاب هست که حس روزنامه دیواری نویسی های دوران کودکی برایم ایجاد شده . ..


  6. کارخانه قطعه سازی (آب حوض کشی پلاس پلاس پلاس پلاس )

    تیر ۲۷, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله

     

    نمی دانم روزگار چرا بازی ام می دهد. بی حساب علم می رسد اما نمره نمی رسد! موفقیت فنی می رسد اما پول نمی رسد!

     

    بهرحال، دیروز، ۹۵/۰۴/۲۶ گرید تولید قطعات جنگنده را از نیروی هوایی ارتش اخذ کردم. یعنی الان رسماً بعنوان قطعه ساز می توانم در مناقصه ها شرکت کنم و اگر برنده شدم، قطعه را تولید کنم!!

     

    این عکسی از هسته مرکزی کارخانه تایید شده تولید قطعات جنگنده

    photo_2016-07-17_08-49-42


  7. یک روز خوب در غار و امامزاده

    خرداد ۹, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بنیاد نخبگان استان قم از طریق پیامک، دعوت به اردوی برون استانی غار چال نخجیر و مشهد اردهال نمود که از همان راه، اعلام حضور کردم.

    سفر از ساعت ۸:۳۰ صبح شروع می شد. حدود ساعت ۸ صبح به ورودی بنیاد که رسیدم در نگاه اول تعجب کردم، اما خیلی زود متوجه شدم که در را باز کرده اند و دوستان در سالن انتظار نشسته اند. همانجا ترکیب سفر را می شد فهمید

    سه آقای مجرد، سه خانم مجرد، یک پدر و پسر، یک مادر و دختر، یک زن و شوهر و دو مسئول از بنیاد  و حقیر کمترین

    البته هیچ کدام عضو بنیاد نخبگان نبودند (بنیاد عضو ندارد) و احراز صلاحیت شده برای استفاده از تسهیلات بنیاد بودند!!

    *

    ماشین هم مینی باس بود، نه خیلی پیشرفته و نه خیلی قدیمی. اما کولر داشت! هنگام سوار شدن بسته های طلقی شفاف دیدم که شامل کیک و موز و شیرکاکائو بود و ترکیب نسبتاً مناسبی برای صبحانه سفری محسوب می شود. طبق عادت به آخر ماشین رفتم که حسین آقا آنجا نشسته بود و خیلی جدی به چیزی که هنوز هم نفهمیدم چه بود نگاه می کرد!

    مسیر غار چال نخجیر بود و راننده بدون معطلی به راه افتاد. بعد از ثبت ساعت وارد جاده قدیم اصفهان شدیم و …

    بعد از یک ساعت تابلوی نراق ۱۵ کیلومتر، حاکی از نزدیک شدن به مقصد بود. ما بین کوه ها که حالت شکارگاهی داشت، جاده پیچ می خورد اما پیچ ها امن بودند و هیچ نشانی از استرس در چهره راننده و دوستان نبود و همه ساکت نشسته بودند، جز خانم و آقایی که گاهی در گوش هم پچ پچ می کردند.

    مادری هم که همراه مان بود دست از مفاتیح بر نمی داشت. بنده هم مشغول ور رفتن به گوشی بودم

    *

    ساعت ۱۰:۳۰ به محوطه ورودی غار رسیدیم. محوطه ای که پارکینگ خوبی داشت، پله می خورد به ورودی غار می رسید، عاری از هر گونه درخت و گیاهی! تا سازمان گرفتن دوستان نیم ساعتی طول کشید و بلیط ها را دست مان دادند

    ساعت ۱۱:۱۰ بعد از نشان دادن بلیط هفت هزار تومانی وارد غار شدیم (این بلیط را بنیاد رایگان به ما داد). بادی شدید و نسبتاً خنک می آمد که شبیه کولر آبی بود. ورودی غار بسیار تاریک بود و چشمان ما که عادت به نور شدید محوطه کرده بود، نمی توانست درست ببنید. آرام آرام با گرفتن نرده آهنی وسط راهرو به لابی غار رسیدیم، در آنجا جوانی با صدای رسا بعنوان لیدر توضیح می داد:

    به غار چال نخجیر خوش آمدید. نخجیر یعنی شکارگاه، کوه های اطراف هم در گذشته شکارگاه خوانین بوده. این غار دومین غار آهکی دنیا است با ترکیب ۹۵% آهک، طول اش ۱۲ کیلومتر است که ما بیشتر از ۱۲۰۰ نمی رویم، شامل سه طبقه است، دریاچه ای که ما داخل اش نمی رویم، طبقه میانی و طبقه بالا

    دیواره غار، رنگ سفید مرده ای داشت و مانند گل کلم سفید، تپه تپه کوچک بود. دقیقاً تپه هایی به همان اندازه تپه های گل کلم.

    شیب به سمت داخل داشت، از دالانی باریک گذشتیم و سنگ های عظیم تراورتن گاهی نمایان می شد. حیران عظمت خدا و خلقت اش بودم. هرجای غار جذابیت خاص خودش را داشت

    دالان باریک می شد

    پهن می شد

    سنگ ها چهره خاصی به خود می گرفتند

    جایی آب از بالا قطره قطره می چکید

    جایی خشک بود

    جایی پا گلی می شد

    جایی سنگ ها اریب بودند

    گویی معماری حرفه ای با ریاضیات منظم خاص خودش اینجا را چیده بود!

    و بسیار خوشوقت بودم که توانست ام این غار زیبا را ببینم.

    در بین راه با دوستان گرم صحبت شده بودیم و آشنایی ها بیشتر می شد.

    مسیر طولانی غار اکثر همسفرها را خسته کرده بود. در راه برگشت با پیرمردی که سابقاً عشایر بود هم صحبت شدم و از جزئیات زندگی عشایری اش پرسیدم.

    *

    برای صرف ناهار سوار مینی بوس شدیم. راننده بسیار خوش برخورد بود و غر غر نکرد. جاده کوهستانی تر شد و شیب جاده زیاد شد. مانند این جاده ای که در سریال موش و گربه از تپه بالا و پایین می رود، منتهی آسفالتی با پوشش طبیعی بیابانی

    ناهار در جایی بین غار و مشهد اردهال توقف کردیم. جایی سر سبز.

    در آلاچیق های آنجا نشستم و منتظر ناهار بودیم. بحث جالبی میان دوستی مخترع، دوستی که تخصص IT داشت و دانش آموخته برتر دانشگاهی بود و بنده صورت گرفت. از مشکلاتی که در نمایشگاه بوجود می آید، باگ های امنیتی کارت خوان ها، نکات میکروکنترولرها و و و

    با جوجه کبابی اعلی و دود ترش خنکی که در پارچ بزرگ سفالی ریخته شده بود پذیرایی شدیم. دوغ بسیار عالی بود.

    *

    بعد از صرف ناهار به مشهد اردهال راهی شدیم.

    راهی کوتاه رفتیم و با دوستی که تخصص محیط زیست داشت در مورد جمعیت ایران و آینده صحبت های خوبی شد. البته خدمت شان شاگردی کردم و نکات خوبی بیان فرمودند.

    *

    مشهد اردهال برای زیارت رفتیم. مشهد اردهال روستایی بود در دامنه کوه، پر از درخت و امامزاده ای عظیم الشان.

    یک ساعتی توقف داشتیم و دوباره با بستنی و آب خنک پذیرایی شدیم و به قم برگشتیم.

    *

    وقت رسیدن برگه ای دادند که نظر سنجی کردم.

    تمام گزینه ها را خیلی خوب (بالاترین نمره ای که در برگه بود) انتخاب کردم

    و این روز خوب تمام شد.


  8. چاپار

    اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله

    ذهبنا الی مرزعه التی اسمها چاپار. جمیلٌ جداً و ذو فرسٍ. فرسها جمیل و مزرعه صغیر. مرئه قالت هی المزرعه بنی علی انفالٍ.

    به مزرعه چاپار وارد شدیم. مزرعه ای کوچک که اسب های بسیاری داشت. در ابتدای راه، صاحب مزرعه بسیار تحویل مان گرفت. وارد ساختمان اش شدیم. راهرویی باریک و نسبتا تاریک که دو طرف آن اسب ها، تک تک در کابین ها مانده بودند. سر اسب ها تا وسط راهرو می آمد و اکثرا می ترسیدند وارد بشوند. چرا که احتمال می دادند اسب ها گازشان بگیرند!

    کم کم و با احتیاط وارد سالن سمت راستی شدم. سر اسب تا ده سانتی صورتم آمد. وقتی خیالم راحت شد که نجیب هستند، آرامتر قدم برمی داشتم. آنجا اسبی بود که قهرمان مسابقات زیبایی اسب های کشور شده بود. این اسب با گردنی بلند و یالی مشکی. بدنش قهوه ای روشن بود. مدام شیهه می کشیدند و سالن آکنده از صدای آن ها بود. کارگران که پوتین پوشیده بودند مشغور تیمار اسب ها بودند. انتهای سالن طویله ای کوچک بود. وقتی وارد طویله شدیم، از پشت نرده ها کره اسب ها را می دیدیم. واقعا زیبا بودند.

    به راهرو برگشتم. به چشم یک اسب خیره خیره شدم و گهگاه آرام پلک می زدم. طوری که پلک زدنم را ببیند. وقتی اسب هم پلک زد رفیق شد. پیشانی اش را جلو آورد تا نازش کنم!

    به سمت چپ سالن رفتم تا اسب های آنجا را ببینم. دخترخانمی چادری آنجا ایستاده بود. یکی از کارگرها اسب را هدایت کرد که از کنار سالن بگذرد. خانم همه وجودش را وحشت گرفت و پابه فرار گذاشت. در اولین قدم گفتم سر جایت بایست. جلوی حیوان نباید دوید! ایستاد و اسب از کنارش رد شد. حالا خانم چنانچه از خطر مرگ نجات اش داده باشم، خیره خیره مرا نگاه می کرد.

    همراه دوستان به حیاط پشتی مزرعه رفتیم. آنجا همه تلاش می کردند به اسب ها دست بزنند. با همان روش خیره شدن به یک اسب نگاه می کردم. بسیار مغرور بود. خسته که شدم، صورتم را برگرداندم، او هم صورت اش را آورد نزدیک ام. وقتی به رویش نگاه کردم و خواستم دست بگذارم، گردنش را کشید. دوباره یک دقیقه خیره شدم. دیدم فایده ندارد. صورتم را برگرداندم، او هم دوباره آمد رفیق شود.

    گفتم تو هم مثل خواهرزاده ام می مانی. تا محل می گذاری ، محل نمی گذارد وقتی قهر می کنی تازه آشتی می کند! جمع خندید

    گوشه مزرعه عقابی نشسته بود. عقابی که توسط صاحب اش اهلی شده بود. نزدیک اش رفتم و عکس گرفتم. صاحب مزرعه می گفت او را یکی از دوستان در معدن پیدا کرده. خودم بزرگ اش کرده ام.


  9. ایران زیبا

    فروردین ۲۹, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله

    چقدر دلم می خواهد اینجا بروم!

    Damavand