RSS Feed

‘همنت روستا’

  1. کیف پول لیزری ( آب حوض کشی )

    اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۶ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

     

    در راستای استاندارد سازی تولیدات چرمی، الگوی کیف پول کتی را با نرم افزار Corel Draw کشیدم و این شد نتیجه تلاش بنده و بستگانی که زحمت دوخت را کشیدند.

     

    *

    در همنت روستا غبطه به مردانی می خوردم که در خانه هایشان صنایع دستی رونق داشت، کم کم این غبطه کم رنگ شده. خوشحالم و شاکر خداوند متعال هستم.


  2. لیزر کردن چرم

    اردیبهشت ۱۲, ۱۳۹۶ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    یک سال از همنت روستا گذشت و به فکر استاندارد سازی صنایع دستی بودم. بطوری که اگر هزار تا جنس همزمان تولید شد، هزارتا شبیه هم باشند.

     

    *

    با لطف خدا تا حدی به هدف رسیدم و چرم را به لیزر سپردم. الگوی کیف پول چرمی که با Corel Draw طراحی کرده بودم به سرعت روی چرم نشست و با دقت میلیمتری چرم بریده شد. همه چیز میزون. سوراخ های جای دوخت هم دقت عجیبی داشتند. در نهایت کیف ها را به خانم دادم و بصورت دستی دوخت. بعد از اتمام کار، همین که دو نسخه کیف را به شرکت بردم،همکاران به سه برابر قیمت تمام شده خریداری کردند!

     

    چندین سفارش هم آمد که موکول به هفته آینده شد . . .


  3. تاثیرات همنت روستا ( آب حوض کشی )

    اردیبهشت ۱, ۱۳۹۶ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سال گذشته، وقتی در اوج طراحی مدار و سیستم های هوشمند برای آب و فاضلاب بودم، وارد جلسه ی مبارکی شدم به اسم همنت روستا! اونجا معضل بیکاری و پتانسیل خوابیده در کار آفرینی سیستم های بسیار ساده تر را مشاهده کردم، مثلا انواع صنایع دستی و استفاده از کود مرغی و و و …

    و از همانجا دیدم که کار آفرینی فقط دانش بنیان و سیستم های پیچیده نیست، ایده ای که دادم و همان مرحله اول کار رد شد، استاندارد سازی تولیدات صنایع دستی بود، بطوری که اگر هزارتا کیف تولید کردیم، همه هزارتا شبیه هم باشند، تا بتوانیم استاندارد بگیریم.

    ***

    ایام گذشت و همچنان پیگیر کارهای چرم هستم. چند ماه اخیر تنها تولیدم صنایع چرمی بوده که بحمدالله فروش خوبی هم داشته، خیلی فروش بهتری نسبت به مدارات پیشرفته و بدردنخورم و الان به قدری کارها مشتری پسند شده که دیگر سفارش از هیچ کسی نمی گیرم! هرچه خواستیم ( همراه خانم و برادرم) تولید می کنیم و مشتری هم مجبور است که بخرد! و پروژه استاندارد سازی هم با تولید خط کش الگوهای چرم توسط لیزر شروع شد!

    برخی از جلسه ها تا آخر عمر تاثیر گذارند و هنوز هم دعا به جان برگزار کنندگان جلسه می کنم.

    • تصویر پیوست، تصویر کیف تولیدی مجموعه کوچک خودمان است، کیفی برای تبلت های شرکت مایکروسافت، این کیف الان دست معاون شهردار تهران است!

  4. برای هنرمندان گمنام خانگی

    مهر ۱, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله

    در گذشته، هنر ایرانی میان زندگی ها بود. یعنی زنان هنرمند ، قالی می بافتند، ترمه دوزی می کردند ، انواع کیف و لباس ها حاصل هنر دستان زنان هنرمند بود. شوهرها هم هنگام کار، آمدن به خانه و و و با دیدن هنر خانم هایشان آرام می شدند.

    هنوز هم میان زن های عشایر، روح تامین هنر زندگی زنده است. چیزی که در همنت روستا هم مشهود بود و بنده ای که فرزند شهر هستم، به مردان قشقایی غبطه می خوردم و هرگز تصور چنین زندگی زیبایی نداشتم….

    در گذشته نه چندان دور مادران ما در تمامی روستاها و شهرها، به فرزندان آموزش می دادند که هنر را در خانه بیاورند، هنر جاری بود و زندگی ها هم شیرین تر بود!

    مدرنتیه، این رفتار های شیرین را از زندگی گرفت، و هنر بجای عمومی بودن، مخصوص هنرمندان شده! و دیگر وسایل روزمره زندگی هم هنری نیست، هنر به فیلم ها و نقاشی ها تقلیل پیدا کرده. کسی کمتر وسیله هنری در دست اش می گیرد و این فاجعه فرهنگی به بار آورد.

    *

    در این میان، خیلی خوشوقت بودم که در میان دود و شلوغی های شهر، صاحب یکی از هنرهای خانگی شده ام . . .

    هنری، برای استفاده در زندگی روزمره، که با هر دفعه استفاده، روح تازه شود.


  5. در خوابگاه

    اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    لا تاخذه سنه و لا نوم

    موقع خواب بود و باید چندنفری جمع می شدیم تا خوابگاهی بگیریم.  جلوی ساختمان بسیج معطل بودم. منتورها را جداگانه خوابگاه می فرستادند. هتل چهارستاره کفران!

    و به ما بسته خواب دادند. شامل یک متکی گرد با طرح گلیم، صابون، شامپوی کوچک و یک پتوی مسافرتی. همه این ها در ساکی محکم قرار گرفته بود. خوشحال شدم. خصوصا رنگ متکی. یک ساعتی معطل بودیم تا گروه جمع شود و بریم به سمت خوابگاه. یک راه بلد سراغمان آمد. از گروه جدا شدم و دوچرخه ای از مرکز دوچرخه دادن قرض گرفتم. گروه معطل مانده بود که با سرعت از کنارشان رد شدم. اعتراض کردند که چرا خبرشان نکردم و با دوچرخه خودم را به سرگروه رساندم. حالا دیگر نوبت خواب بود.

    آنجا دوستی پذیرایی کرد که بعدا فهمیدیم خودش هم شرکت کننده بود. خانه ای شیک در روستا. حالا بحث را راه انداختم و طبق معمول بیرون بحث می نشینم تا دیگران با هم جدل کنند. کار لذت بخشی است.


  6. کفران

    اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله

    وارد کفران شده بودم. اما همه نفرت ام از اینجا خوابید. انگار با این ها آشنا تر بودم. شاید بخاطر ریشه ام که ذاتا اهل کویر هستم! انجا با گروه به بحث درباره ایده پرداختیم اما نتیجه کلی نگرفتیم. شام در حسینیه بود. فردی پرسید مگر می دانی حسینیه کجاست که برایش توضیح دادم. او گفت از ما وارد تری!

    و آبگوشت داشتیم. مجری توضیح داده بود که آبگوشت کفرانی زرد نیست و سبز است. عجب آبگوشتی بود. پر دنبه!


  7. شب میلاد امیرالمومنین

    اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    هوالله

    شب میلاد بود و خیلی خوشوقت بودم که مداحی روستایی همراهمان بود. تا خود کفران را مولودی خواند و شعر و بذله گویی و همه دست می زدیم و می خندیدیم!


  8. هم صحبتی اتوبوس

    اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    هوالله

    همان دوست سر صحبت را باز کرد. بنده هم از خاطرات جنگ پدرم گفتم

    او هم گفت من جنگ رفتم. فاو . بیشتر توضیح خواستم. گفت یک روز که از امریکا ایران آمده بودم، وزارت علوم ما را برد فاو تا مناطق جنگی را ببینیم. در دلم گفتم خسته نباشی!

    و اینکه با چه لباسی وارد کربلا شدم. اینکه نظامیان به من احترام نظامی می گذاشتند و حتی بعنوان یک مهاجر غیرقانونی، با پلیس عراق عکس سلفی گرفتم. لپتاپ ام را روشن کردم و عکس های کربلا را نشان دادم. دخترکی که دستمال کاغذی تحویل می داد، مردی که کباب رایگان می داد و حتی نذری دهنده سیگار. پذیرایی با وای فای! و و و …

    مرد گریه اش گرفت و گفت حتما امسال می روم. تا اخر سفر چندبار بابت نشان دادن عکس ها تشکر کرد.


  9. افهمت ان الاخلاق ارجی من غنی

    اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله

    فی ۷:۵۰ شام سرنا من سمیرم الی کفران. رجل علی یمینی، رجل غیناً و لکن انی اشمُ رائحه البئس الاخلاق. خذت من احد تفاح احمر و لکن لا تعرف باّنا.

    لامشکل و لکن افهمت ان الاخلاق ارجی من غنی. هو مغرورٌ ضعیف الجسمِ.


  10. چاپار

    اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۵ توسط مرتضی م

    بسم الله

    ذهبنا الی مرزعه التی اسمها چاپار. جمیلٌ جداً و ذو فرسٍ. فرسها جمیل و مزرعه صغیر. مرئه قالت هی المزرعه بنی علی انفالٍ.

    به مزرعه چاپار وارد شدیم. مزرعه ای کوچک که اسب های بسیاری داشت. در ابتدای راه، صاحب مزرعه بسیار تحویل مان گرفت. وارد ساختمان اش شدیم. راهرویی باریک و نسبتا تاریک که دو طرف آن اسب ها، تک تک در کابین ها مانده بودند. سر اسب ها تا وسط راهرو می آمد و اکثرا می ترسیدند وارد بشوند. چرا که احتمال می دادند اسب ها گازشان بگیرند!

    کم کم و با احتیاط وارد سالن سمت راستی شدم. سر اسب تا ده سانتی صورتم آمد. وقتی خیالم راحت شد که نجیب هستند، آرامتر قدم برمی داشتم. آنجا اسبی بود که قهرمان مسابقات زیبایی اسب های کشور شده بود. این اسب با گردنی بلند و یالی مشکی. بدنش قهوه ای روشن بود. مدام شیهه می کشیدند و سالن آکنده از صدای آن ها بود. کارگران که پوتین پوشیده بودند مشغور تیمار اسب ها بودند. انتهای سالن طویله ای کوچک بود. وقتی وارد طویله شدیم، از پشت نرده ها کره اسب ها را می دیدیم. واقعا زیبا بودند.

    به راهرو برگشتم. به چشم یک اسب خیره خیره شدم و گهگاه آرام پلک می زدم. طوری که پلک زدنم را ببیند. وقتی اسب هم پلک زد رفیق شد. پیشانی اش را جلو آورد تا نازش کنم!

    به سمت چپ سالن رفتم تا اسب های آنجا را ببینم. دخترخانمی چادری آنجا ایستاده بود. یکی از کارگرها اسب را هدایت کرد که از کنار سالن بگذرد. خانم همه وجودش را وحشت گرفت و پابه فرار گذاشت. در اولین قدم گفتم سر جایت بایست. جلوی حیوان نباید دوید! ایستاد و اسب از کنارش رد شد. حالا خانم چنانچه از خطر مرگ نجات اش داده باشم، خیره خیره مرا نگاه می کرد.

    همراه دوستان به حیاط پشتی مزرعه رفتیم. آنجا همه تلاش می کردند به اسب ها دست بزنند. با همان روش خیره شدن به یک اسب نگاه می کردم. بسیار مغرور بود. خسته که شدم، صورتم را برگرداندم، او هم صورت اش را آورد نزدیک ام. وقتی به رویش نگاه کردم و خواستم دست بگذارم، گردنش را کشید. دوباره یک دقیقه خیره شدم. دیدم فایده ندارد. صورتم را برگرداندم، او هم دوباره آمد رفیق شود.

    گفتم تو هم مثل خواهرزاده ام می مانی. تا محل می گذاری ، محل نمی گذارد وقتی قهر می کنی تازه آشتی می کند! جمع خندید

    گوشه مزرعه عقابی نشسته بود. عقابی که توسط صاحب اش اهلی شده بود. نزدیک اش رفتم و عکس گرفتم. صاحب مزرعه می گفت او را یکی از دوستان در معدن پیدا کرده. خودم بزرگ اش کرده ام.