RSS Feed
  1. بازگشت به گفتمان

    ۲۵ دی ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الرحمن الرحیم

    بعد از سه ماه دوری از گفتمان، دوباره برگشتم. حس خوبی است، شبیه چیزی مثل بازگشت به خانه


  2. مستند

    ۲۳ دی ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    مشغول ساخت مستندی در مورد دوره قرآنی آموزشیاری قرآن کریم هستم. خوشحالم که اولین تجربه تدوین مستند ام مربوط به فعالیت قرآنی شده است.


  3. غیرت، آموزه های دینی، زندگی امروزی

    ۹ دی ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الله

    با اینکه آموزشگاه محلاتی هیچ کاری به سر و وضع نظامی نداره،  اما از آنجا که مرد باید تمیز و مرتب باشد، پوتین ام را با واکس برق انداختم.

    وقتی دیدم دستم با واکس کثیف شده، کار را یکسره کردم و کفش ام را هم واکس کردم.

     

    اما

    چشم ام به کفش همسرم افتاد. کفشی چرمی مشکی که کمی خاک آلود بود.

    در دوگانگی عجیبی قرار گرفتم

    1. باید واکس بزنم. تا تمیز و مرتب باشد.
    2. نباید واکس بزنم. اگر تمیز و براق باشد جلب توجه نامحرمان می کند و خوب نیست.

    یکمی در این دوراهی بین زندگی مدرن و آموزه های دینی و غیرت دینی غور کردم. بیشتر از اینکه حل مسئله برایم مهم باشد، همین دوراهی کوچک نظرم را جلب کرد. در آخر هم بیخیال غیرت دینی شدم و کفش را حسابی برق انداختم.


  4. بهترین دوران زندگی

    ۶ دی ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    هیچ وقت فکر نمی کردم، سربازی از بهترین روزهای زندگی ام باشد.

    شاید بالاتر از رویاهایم.

     

    یک ماه، دوره آموزشیاری قرآن کریم در دانشگاه محلاتی قم را می گذرانم. هر روز کلاس ها قرآنی هستند، تمام اساتید حافظ و قاری قرآن هستند و موضوع هم قرآن است. مباحثی نظیر تجوید، حفظ، روش آموزش روخوانی قرآن کریم به دیگران و …

    شبیه رویاست. سالیان دراز آرزو داشتم تمام وقت بصورت جدی روی قرآن کار کنم، حالا فرصت اش پیش آمده، یک ماه از دوره سربازی موضوع قرآن شده است. هر روز منتظر هستم صبح شود تا دوباره در کلاس ها شرکت کنم. تکالیف ام را برای اولین بار در طول تحصیل، مو به مو و دقیق انجام می دهم. شیرین است و دوست داشتم کل مدت خدمت همینجا می بودم…

    و حسرت روزهای تلف شده را می خورم که به حفظ ، قرائت و تدبر در قرآن نپرداخته ام..


  5. شریف ترین انسان – سروان رنجبر

    ۲۸ آذر ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    دوره آموزشی سربازی هم تموم شد.خیلی خاطره دارم. اما شیرین ترین نکته ای وجود داشت، فرمانده مان بود. خیلی خلاصه عرض کنم:

    شریف ترین انسانی که تا کنون دیده ام.

    جناب سروان حمیدرضا رنجبر

     

    نمی دانم این حجم از ادب، احترام به زیر دست، انسانیت و معنویت را از کجا آورده ؟


  6. اعزام

    ۲۶ مهر ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    کمتر از ۰۵ روزه دیگه اعزامم به خدمت مقدس سربازی هست. افتادم پادگان شهید خاتمی یزد. بعدش هم امریه در وزارت ارتباطات . خدا به خیر کناد!


  7. گفتمان

    ۱۳ مهر ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    گفتمان به لحاظ اداری اجرایی تو وخیم ترین وضع اش در عمر ۵ ساله اش بوده. هیچ نداریم و اوضاع بسیار خراب است. هل من ناصر ینصرنی؟


  8. اربعین

    ۱۱ مهر ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الله

    تمام موارد برای سفر اربعین اماده است.

    گذرنامه، پول، مجوز خروج، مرخصی، تن سالم و … فقط مانده توفیق! که آن هم به همه کس نمی دهند.

    امیدوارم توفیق زیارت داشته باشم


  9. اهداف

    ۲۲ شهریور ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

    حدود ۶ ماه پیش اهداف آموزشی ام رو اینجا نوشته بودم.

    آرزوهای بلند

    از این اهداف دو تایش به نتیجه رسید. پراجکت رو یاد گرفتم، پریمیر و افتر افکت هم آموزش دیدم و الان مشغول انجام پروژه با افتر افکت هستم.

     

    مونده برنامه نویسی اندروید!


  10. اثاث کشی

    ۲۲ شهریور ۱۳۹۸ توسط مرتضی م

    بسم الله الرحمن الرحیم

     

    امروز سالگرد اثاث کشی هست، از خونه قبلی که فروخته بودیم اش، به زیر زمینی بدون نور، بدون حیاط، نمور، کوچک ، حمام و توالت اش مشترک بود، محله بدی بود، فاضلاب اش هم چند وقت یک بار بالا می زد، در همسایگی دو مدرسه، مدرسه ابتدای و مدرسه متوسطه اول!

     

    دلیل هم کاملا واضح بود، خانه را فروخته بودیم، خانه جدید خریده بودیم ولی دست مستاجر بود و پولی برای کرایه خانه موقتی تا زمان تخلیه خانه خودمان نداشتیم. و تن به چنین خانه ای با اوضاع و همسایگانی افتضاح دادیم. یک سری مسائل دیگه هم داشت که حتی نوشتن اش بعد یکسال اذیت ام می کنه.

     

    چون خانه قبلی طبقه چهارم بدون آسانسور بود، تقریباً هیچ یک از افراد فامیل برای جمع کردن وسایل زندگی نیامدند، یعنی اصلی ترین دلیل فروش خانه قبلی هم همین بود، پای پدران و مادرانمان از خانه بریده شده بود.

     

    و خانمم، این  شیرزن یک تنه دست به همه زحمات بعدی اش داد. چه شب هایی که تا نصفه شب مشغول پرستاری بود، آن هم بدترین نوع پرستاری…

     

    گذشت و گذشت تا چهار ماه بعد خانه ای جدید کرایه کردیم، چیزی در حدود ۳۰ متر.

    یک ماه بعد هم مستاجرمان زنگ زد و گفت ما می خواهیم پیش از موعد بلند شویم، ناگاه دیدیم از آسمان پول رسید و پول پیش خانه فعلی را تسویه کردیم و هنوز به عید نزدیک نشده بودیم که ساکن خانه جدید شدیم.

     

    و این خانه بدست نیامد، مگر با خون دل خوردن های همسرم.